از: دکتر علیرضا نوربخش
                                                                                                                                           ترجمه: صفورا نوربخش
 
      صوفیان خداوند را « دوست » می‌خوانند که برگرفته است از آیه‌ی قرآنی «یُحِبّهم و یُحِبّونه» (خداوند آن‌ها را دوست دارد و آن‌ها او را ) (45/5). تفسیر این آیه به تعبیر صوفیان آن است که آن‌چه عشق ما را به خدا برمی‌انگیزد، عشق او به ما است. فخرالدّین عراقی، صوفی قرن هفتم هجری، دوستی با خدا را ارتباطی دو سویه می‌داند که در آن عشق خداوند مقدّم بر عشق سالک به خداست و پیش از آن واقع می‌شود. او می‌گوید: « دوستی سبق محبّت الهیّه را گویند در ازل ». به عبارت دیگر خداوند «دوست» است چون هم اوست که عشق و محبّت را در انسان دمیده است. می‌توان گفت از دیدگاه تصوّف دوست کسی است که ما را به تجربه‌ی عشق و دوستی رهنمون شود.
      امّا خداوند را « دوست » خواندن علّت ژرف‌تری نیز دارد. به باور ما تأکید بر آن است که آدمی می‌تواند با دوستی کردن، یگانگی را تجربه کند. منظور تجربه‌ای است که به موجب آن ما خود را از دیگران جدا نمی‌بینیم. این کاهش تدریجی توجّه به خود ممکن است با احساس همدردی با دیگران آغاز شود، سپس به نوعی حسّ همسان‌پنداری با دیگران تبدیل شود و گاه به تجربه‌ی یگانگی بیانجامد، تا آنجا که آدمی دیگر هیچگونه جدایی بین خود و دیگران نبیند. محمّد شیرین مغربی، صوفی ایرانی قرن هشتم هجری، این تجربه را چنین بازگو می‌کند:
زد حلقـــه دوش بــر دل مــا یــار معنــوی          گفتـم که کیست گفت کـه در بـاز کن تـویی
گفتــم که مـن چگـونه تـوام گفت مـا یکیـم          از بهــر روی‌پـوش نهــان گشــته در دویــی
مــا و منــی و او و تـویــی شـد حجـاب تــو         از خـود بدیـن حجـاب چو محجوب مـی‌شوی
خواهی که ما و او بشناسی که چون یکی است         بگــذر از ایـن منـی و از ایــن مایی و تویــی
      دوستی کردن با عشق‌ورزی تفاوت دارد. در رابطه‌ی دوستی، هر دو طرف به هم علاقه دارند و هر دو از آن دوستی سود می‌برند. چنین داد و ستدی ممکن است در عشق‌ورزی وجود نداشته باشد، زیرا می‌توان عاشق بود بی‌آن‌که معشوق عکس‌العملی نشان بدهد یا حتّی بداند که ما عاشق اوییم.
      ارسطو از نخستین فیلسوفان دوران باستان می‌باشد که درباره‌ی ماهیت دوستی سخن گفته است. او در کتاب « اخلاق نیکو ماخوس » می‌گوید مردم به سه دلیل با یکدیگر دوست می‌شوند: لذّت، بهره‌گیری از امکانات و سیرت نیکو. ارسطو بر آن است که تنها دوستی مبتنی بر سیرت نیکو می‌تواند به دوستی کامل تبدیل شود. به دلیل آن‌که تنها در این‌گونه دوستی است که آدمی طرف دیگر را به خاطر خود او دوست دارد. سود بردن انگیزه‌ی اصلی در دو نوع دیگرِ دوستی است، اگرچه ممکن است به دوست خود سودی نیز برسانیم.
      ارسطو می‌گوید دوست واقعی کسی است که نه تنها ما را آن چنان که هستیم دوست می‌دارد، بلکه چیزی را برای ما می‌خواهد که به سود ماست. دوستی رابطه‌ی خیرخواهانه‌ی متقابلی است که هر طرف آن، طرف دیگر را به خاطر خود او دوست می‌دارد و همواره چیزی را برای او آرزو دارد که برایش خیر است.
      دو جنبه از دیدگاه ارسطو به برداشت ما از دوستی در چارچوب تصوّف مربوط می‌شود. نخست آن که دوستی کامل یا واقعی نباید بر اساس هیچ انگیزه‌ی پنهانی باشد. هرچه بیشتر کسی را به خاطر آن‌چه که هست دوست بداریم به مرحله‌ی « خود » را در میانه ندیدن نزدیک‌تر می‌شویم. زدودن انگیزه‌های پنهان در دوستی با دیگران ما را به تجربه‌ی یگانگی نزدیک‌تر می‌کند. زیرا آنچه که مانع از دستیابی به تجربه‌ی یگانگی است، همانا خواست پنهانی همه ما در سود جستن از رابطه‌ی دوستی است.
      دومین جنبه نظریه‌ی ارسطو درباره‌ی دوستی چیزی است که او آن را « خیرخواهی » یا « خواستن هرآن‌چه که برای دیگری خیر است » می‌نامد. ارسطو توضیحی درباره‌ی این مفهوم ارائه نمی‌دهد، زیرا تصوّرش این بوده که این مفهوم تعریف روشنی دارد. از دیدگاه تصوّف، خواستن هرآن‌چه که برای دیگری خیر است، نه تنها به معنای سود رساندن به دیگری است، که شامل دو اصل دیگر نیز می‌شود.
      اصل اول پذیرفتن دوستان به همان صورتی که هستند، بدون توجّه به کاستی‌هایشان، می‌باشد. دوستان « عیب » یکدیگر را « نمی‌بینند »، زیرا هر یک دیگری را بخشی از یک « کل » می‌بیند، بخشی از « آن یگانه ». در تذکره الاولیاء درباره‌ی ابراهیم ادهم، صوفی ایرانی قرن دوم هجری، آمده است که:
      « زمانی شخصی هم‌صحبت ابراهیم بود، می‌خواست برگردد. گفت: ای خواجه! عیبی که در من دیده‌ای مرا از آن آگاه کن. ابراهیم گفت: در تو هیچ عیبی ندیده‌ام، زیرا در تو با چشمِ دوستی نگاه کردم، لاجرم هرچه در تو دیده‌ام مرا خوش آمد ».
      اصل دوم آن است که برای صوفیان « خیرخواهی » باید به معنای خواستن خیر برای دیگری، قبل از آرزوی خیر برای خویشتن باشد. پس برای صوفی خیرِ دوستان همواره بر خواست خود ارجحیت دارد.
      صوفیان راهنمای معنوی خویش را نیز « دوست » می‌خوانند و ارتباط میان مراد و مرید هم در تصوّف اغلب به صورت رابطه‌ی دوستی تصویر می‌شود. امّا « خیرخواهی » در این مقوله معنای دیگری دارد. به نظر می‌رسد در دیدگاه ارسطو دهنده و گیرنده ( یعنی خیرخواه و آن کس که خیر او را می‌خواهد ) هر دو باید نسبت به عمل خیرخواهانه‌ی خود آگاه باشند. این چنین است که دوستان از دوستی خود لذّت می‌برند و آن را ارج می‌نهند. این همان نکته است که ما در بحث فوق درباره‌ی دوستی در تصوّف تلویحاً به آن پرداختیم، امّا در فضای ارتباط میان راهنمای معنوی و مرید، آن‌چه که « خیر برای دیگری » است ممکن است همان چیزی نباشد که مرید انتظار دارد، و چه بسا از نظر او ناخوشایند یا حتّی دردناک باشد. علّت این است که اغلب ما زندانی نفس خویش هستیم و تنها زمانی رفتار دیگران نسبت به خود را خیرخواهی می‌دانیم که با خواسته‌ها و آرزوهایمان تطابق داشته باشد. حال آن‌که در مکتب تصوّف راهنمای معنوی کسی است که بدون توقّع قدردانی یا سپاسگزاری، هر امکانی را برای ما فراهم می‌آورد تا با نفس خود روبرو شویم و به کاستی‌های خود پی ببریم، و سپس به ما کمک می‌کند بر این کاستی‌ها چیره شویم. این رفتار گاه موجب رنجش و یا خشم ما نسبت به راهنمای معنوی می‌گردد، زیرا ما معمولاً در مقابل تذکّر دیگران در مورد کاستی‌هایمان واکنشی منفی نشان می‌دهیم.
      مولانا در مثنوی حکایتی از ذوالنّون مصری، پیر و صوفی قرن سوم هجری، نقل می‌کند که: همشهریانش او را به آسایشگاه روانی سپردند چون نمی‌توانستند رفتار عجیب او را تحمّل کنند. روزی گروهی از دوستان ذوالنّون به دیدار او رفتند. هنگامی که خواستند به اتاق او وارد شوند، ذوالنّون از ایشان پرسید: شما کیستید؟ گفتند: « دوستان تو هستیم ». ذوالنّون به محض شنیدن این حرف، رفتار دیوانگان را در پیش گرفت و به آن‌ها ناسزای بسیار گفت، چندان که همه پا به فرار گذاشتند.
قهـقـه خنــدیـد و جنبانیــــد ســر               گفـت بــاد ریش ایــن یــاران نگــر
کی گـران گیرد ز رنـج دوست دوست               رنـج مغـز و دوستی آن را چـو پوست
نــه نشان دوستی شـــد ســرخوشی               در بـــلا و آفـــت و محنــت‌کشــی
دوست هم‌چون زر بلا چون آتش است              زرّ خــالص در دل آتـش خـوش است
      در حقیقت رفتار ذوالنّون خیرخواهانه بود، اگرچه آن گروه به اصطلاح دوستان چنان بصیرتی نداشتند که رفتار او را ناشی از خیرخواهی بدانند. ذوالنّون فرصتی به آن‌ها داد تا به ریاکاری و عدم صدق خود پی ببرند، ولی آن‌ها متوجّه نشدند و از آن استفاده نکردند. به این ترتیب او همچنان تاوان خیرخواهی خود را با ماندن در آسایشگاه پس داد.
      آن‌چه دوستان ذوالنّون کم داشتند، اعتماد به دوست بود. با اعتماد به دوستان به آن‌ها فرصت می‌دهیم ما را مشمول لطف خاص خود کنند. با اعتماد به دوستان خود می‌توانیم آنان را چنان که هستند بپذیریم و باور کنیم که در نهایت خیر ما را می‌خواهند. عبارت « توکّل به خدا » یعنی هرآن‌چه را که در جریان زندگی ما روی می‌دهد به معنای واقعی بپذیریم، زیرا خداوند در مقام دوست همیشه خیر ما را می‌خواهد، اگرچه شاید ما همیشه متوجّه آن نباشیم.
فصلنامه صوفی، شماره 83، ص 5