تبلیغات
دلشدگان 110 - تصوّف و صوفی و متصوّف و درویش و درویشی
تصوّف و صوفی و متصوّف و درویش و درویشی

    صوفی کسی است که از خود رسته و به حق پیوسته باشد.

    صوفی همان لفظ درویش فارسی است، اما از آنجا که مکتب جوانمردی و درویشی از ایران به ویژه از خراسان بزرگ به عربستان رفته است و درویشان برای حفظ خود از سرما پوستین بکار می‌بردند که هنوز هم رایج است، مردم عرب در اولین برخورد با درویشان که لباس صوف در بر داشته‌اند آنان را به نام صوفی خوانده‌اند و کلمه صوفی اشتقاقی در زبان عرب ندارد.

**********

    جنید گفت: صوفی چون زمینی بود که همۀ پلیدی در وی افکنند و همۀ نیکویی از وی بیرون آید. و چون آن ابر بود که سایه بر همه چیز افکند و چون باران بود که بر همه چیز بارد.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۴۴۰ / ترجمه رساله قشیریه ص ۴۷۱)

    ابوعبدالله تروغبدی گفت: صوفی به خداوند بود و زاهد به نفس.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۵۵۷)

    خرقانی گفت: درویش کسی است که او را دنیا و آخرت نبود و نه در هر دو نیز رغبت کند، که دنیا و آخرت از آن حقیرترند که ایشان را با دل نسبت بود.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۶۹۵)

    بایزید را گفتند: درویشی چیست؟ گفت: آن که کسی را در کنج دل خویش پای به گنجی فرو شود – آن را رسوایی آخرت خوانند – در آن گنج گوهری یابد، که آن را محبت گویند. هر که آن گوهر یافت، او درویش است.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۱۹۹)

    حصری گفت: صوفی آن است که چون از آفات فانی گشت، دیگر به سر آن نشود و چون روی فرا حق آورد از حق نیفتد، حادثه را در او اثر نبود.

    و گفت: صوفی آن است که موجود نباشد بعد از عدم خویش و معدوم نگردد بعد از وجود خویش.

    و گفت: صوفی آن است که وجد او وجود اوست و صفات او حجاب او، یعنی من عرف نفسه فقد عرف ربّه.

    و گفت: تصوف صفای دل است از مخالفات.

    شیخ علی رودباری گفت: تصوف صفوت قرب است بعد از کدورت بُعد. و گفت تصوف معتکف بودن است بر دَرِ دوست و آستانه بالین کردن اگرچه می‌رانندت و گفت: تصوف عطای احرار است.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۷۵۶)

    جنید گفت: صوفیان قومی‌اند قایم به خداوند، چنانکه ایشان را نداند الا خدای تعالی.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۴۴۶)

    کتانی گفت: صوفیان به ظاهر بنده‌اند و در باطن آزادگان.

(طبقات‌الصوفیه – سلّمی ص ۳۷۵)

    کتانی در جای دیگر گفت: صوفی کسی است که طاعت او نزدیک او جنایت بود که از آن استغفار باید کرد.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۵۶۸)

    شبلی گفت: صوفی نبود تا وقتی که جمله خلق را عیال خود بیند.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۶۳۱)

    شبلی در جای دیگر گفت: صوفیان طفلانند در کنار حق تعالی.

(ترجمه رساله قشیریه ص ۴۷۲)

    مظفر کرمانشاهانی گفت: درویش آن بود که او را به خدای حاجت نبود.

(ترجمه رساله قشیریه ص ۴۶۱)

    نوری گفت: صوفیان آن قوم‌اند که جان ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته‌است و از آفت نفس صافی شده و از هوی خالص شده، تا در صف اول و درجه اعلی با حق آرمیده‌اند و از غیر او رمیده، نه مالک باشند و نه مملوک.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۴۷۳)

    ابوالحسن بوشنجی را پرسیدند از تصوف، گفت: امروز اسمی است و مسمّی پدید نه و پیش از این حقیقتی بود بی‌اسم.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۵۲۲)

    خرقانی گفت: درویش آن بود که در دلش اندیشه نبود، می‌گوید و گفتارش نبود، می‌بیند و می‌شنود و دیدار و شنوایی‌اش نبود، می‌خورد و مزه طعامش نبود. حرکت و سکون و شادی و اندوهش نبود.

    خرقانی گفت که خدای می‌گوید: این همه خلق را من آفریده‌ام، ولیکن صوفی نیافریده‌ام. یعنی معدوم آفریده نبود و یک معنی آن است که صوفی از عالم امر است نه از عالم خلق.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۷۰۱)

    جعفر خلدی گفت: تصوف حالتی است که در او ظاهر شود عین ربوبیت، مضمحل گردد، عین عبودیت.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۷۵۳)

    ابوبکر بن یزدانیار گفت: صوفیان خراسان کردار دارند و گفتار ندارند، و صوفیه بغداد گفتار دارند و کردار ندارند، و صوفیان بصره گفتار و کردار دارند، و صوفیان مصر نه گفتار دارند و نه کردار.

(طبقات‌الاولیاء ابن ملقن ص ۳۳۵)

    ابوعثمان مغربی گفت: صوفی کسی است که از روی اقتدار مالک اشیاء باشد و از روی اقتهار چیزی مالک او نباشد.

(طبقات‌الصوفیه – سلّمی ص ۴۸۰)

    ابوالحسن نوری گفت: صوفی هیچ در بند او نبود و او در بند هیچ نبود.

    و گفت: تصوف نه علوم است و نه رسوم، لیکن اخلاقی است، یعنی اگر رسم بودی به مجاهده به دست آمدی و اگر علم بودی به تعلیم حاصل شدی بلکه اخلاقی است که: تخلقوا باخلاق الله. و به خلق خدای بیرون آمدن نه به رسوم دست دهد و نه به علوم.

    و گفت: تصوف آزادی است و جوانمردی و ترک تکلّف و سخاوت.

    و گفت تصوّف: دشمنی دنیاست و دوستی مولی.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۴۷۳)

    رویم گفت، تصوف مبنی است به سه خصلت: تعلق ساختن به فقر و افتقار و محقق شدن به بذل و ایثار و ترک کردن اعتراض و اختیار.

    و گفت: تصوف ایستادن است بر افعال حَسَن.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۴۸۵)

    ابن جلا گفت: صوفی فقیری است مجرّد از اسباب.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۴۹۸)

    مرتعش گفت: تصوف حسن خُلق است. و گفت: تصوف حالی است که غایب گرداند صاحب آن را از گفتگوی، و می‌برد تا به خدای ذوالمنن و از آنجا بیرون برد، تا خدا بماند و او نیست شود. و گفت: این مذهبی است به جدّ، با هیچ هزل آمیخته نگردانید.

(تذکره‌الاولیاءعطار ص ۵۱۷)

    ابوتراب نخشبی گفت: صوفی را هیچ چیز تیره نکند و همۀ تیرگی‌ها به وی صافی شود.

(ترجمه رساله قشیریه ص ۴۷۳)

    محمدبن‌فضل گفت: صوفی آن است که صافی شود از جمله بلاها و غایب گردد از جملۀ عطاها.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۵۱۹)

    ابوالحسن بوشنجی گفت: تصوف کوتاهی امل است و مداومت بر عمل.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۵۲۲)

    کتّانی گفت: تصوف همه خُلق است، هرکه را خلق بیشتر تصوف زیادتر.

    و گفت: تصوف صفوت است و مشاهده.

(تذکره‌الااولیاء – عطار ص ۵۶۸)

    ابن خفیف گفت: صوفی آن است که صوف پوشد بر صفا و هوا را بچشاند طعم جفا و دنیا را بیندازد از پس قفا. و گفت: تصوف صبر است در تحت مجاری اقدار و فراگرفتن از دست ملک ذوالجلال و قطع کردن بیابان و کوهسار.

(تذکره‌الااولیاء – عطار ص ۵۷۷)

    ممشاد دینوری گفت: تصوف صفاء اسرار است و عمل کردن بدانچه رضاء جبّار است و صحبت‌داشتن با خلق بی‌اختیار.

    و گفت: تصوف توانگری نمودن است و مجهولی گزیدن که خلق نداند و دست برداشتن از چیزی که به کار نیاید.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۶۱۲)

    خرقانی گفت: صوفیی روزی است که به آفتابش حاجت نیست. و شبی است بی‌ماه و ستاره که به ماه و ستاره‌اش حاجت نیست.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۷۰۰)

    ابوالحسن سیروانی گفت: صوفی با واردات باشد نه با اوراد.

(ترجمه رساله قشیریه ص ۴۷۴)

    صوفی بر سه قسمت است: یکی صوفی و دیگر متصوّف و سه دیگر مستصوف. پس صوفی آن بود که از خود فانی بود و به حق باقی، از قبضۀ طبایع رسته و به حقیقت حقایق پیوسته و متصوّف آنکه به مجاهدت این درجه را می-طلبد و اندر طلب خود را بر معاملت ایشان درست همی کند. و مستصوف آنکه از برای منال و جاه و حظّ دنیا خود را مانند ایشان کرده باشد و از این هر دو و از هیچ معنی خبر ندارد تا حدی که گفته‌اند مستصوف به نزد یک صوفی از حقیری چون مگس بود.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۰)

    جنید گفت: تصوف نعتی است که اقامت بنده در آن است، گفتند: نعت حق است یا نعت خلق؟ گفت: حقیقتش نعت حق است و رسمش نعت خلق یعنی حقیقتش فنای صفت بنده تقاضا کند و فنای صفت بنده به بقای صفت حق بود و این نعت حق بود و رسمش دوام مجاهدۀ بنده اقتضا کند و دوام مجاهده صفت بنده بود.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۱)

    نوری گفت: تصوف دست بداشتن جمله حظوظ نفسانی بود و این بر دو گونه باشد، یکی رسم و دیگر حقیقت. و این آن بود که اگر وی تارک حظ است ترک حظ هم حظی بود و این رسم باشد، و اگر حظ تارک وی است این فناء حظ بود و تعلق این به حقیقت مشاهدت بود، پس ترک حظ فعل بنده بود و فناء حظ فعل خدای – جلّ جلاله.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۲)

    ابوالحسن نوری گفت: صوفیان آنانند که جان‌های ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته و از آفت نفس صافی شده و از هوا خلاص یافته تا اندر صف اول و درجۀ اعلی با حق بیارمیده‌اند.

(کشف‌المحجوب هجویری ص ۴۲)

    ابن جلا گفت: تصوف حقیقتی است که او را رسم نیست و آنچه رسم است نصیب خلق باشد اندر معاملات و حقیقت خاصۀ حق. چون تصوف از خلق اعراض‌کردن بود لامحاله او را رسم نبود.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۳)

    ابوعمرو دمشقی گفت: تصوف آن بود که اندر کون ننگری جز به عین نقص و این دلیل بقای صفت بود بلکه چشم فراز کنی از کون و این دلیل فنای صفت بود.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۳)

    حصری گفت: تصوف صفای سرّ بود از کدورت مخالفت و معنی این آن بود که سرّ را از مخالفت حق نگاه دارد. از آنچه دوستی موافقت بود و موافقت ضدّ مخالفت.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۳)

    امام محمد باقر (ع) گفت: تصوف نیکوخویی باشد، هرکه نیکوخوتر وی صوفی‌تر. و خوی نیکو بر دو گونه باشد یکی با خلق و دیگری با حق، نیکوخویی با حق رضا باشد به قضای وی و نیکوخویی با خلق حمل اثقال صحبت ایشان برای حق و این هر دو خود به طالب آن بازگردد و حق را تعالی صفت استغناء است از رضای طالب و سخط طالب.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۴)

    مرتعش گفت: صوفی آن بود که اندیشۀ وی با قدم وی برابر بود البته. یعنی جمله حاضر بود دل آنجا که تن و تن آنجا که دل. قول آنجا که قدم و قدم آنجا که قول، نشان حضوری بود بی‌غیبت برخلاف آنکه گویند از خود غایب بود به حق حاضر، لا بلکه به حق حاضر و به خود حاضر و این عبارت از جمع‌الجمع باشد، از آنچه تا رؤیت نبود به خود غیبت نبود از خود و چون رؤیت برخاست حضوری بی‌غیبت است و تعلق این تعیّن.

(کشف‌المحجوب هجویری ص ۴۴)

    علی بن بندار نیشابوری گفت: تصوف آن بود که صاحب آن در ظاهر و باطن خود را نبیند و جمله حق را بیند.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۶)

    ابوحفص حداد نیشابوری گفت: تصوف به جمله آداب است که هر وقتی و مقامی و حالی را ادبی بود، که هرکه ملازمت آداب اوقات کند به درجت مردان رسد و هرکه آداب ضایع کند او دور باشد از پندار به نزدیکی و مردود باشد از گمان‌بردن به قبول حق.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۷)

    مرتعش گفت: تصوف خلق نیکو است و این بر سه گونه باشد. یکی با حق بگزاردن اوامر حق بی‌ریا و دیگر دیگر با خلق به حفظ حرمت مهتران و شفقت بر کهتران و انصاف با همجنسان و از جمله اعراض و انصاف ناطلبیدن و سه دیگر با خود متابعت هوا و شیطان ناکردن. و هرکه در این سه معنی خود را درست کند از نیک‌خویان باشد.

(کشف‌المحجوب هجویری ص ۴۷)

    مرتعش گفت: این مذهب تصوف همه جدّ است مر آن را به هزل مَیامیزید و اندر معاملت مترسّمان مَیاویزید و از اهل تقلید بدان بگریزید.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۸)

    ابوعلی قرمیسنی گفت: تصوف اخلاق رضیه است.

(کشف‌المحجوب – هجویری ص ۴۸)

    نوری گفت: تصوف حرّیت و فتوّت و ترک تکلّف و سخا است. حریّت آن بود که بنده از بند هوا آزاد گردد و فتوت آن بود که از دید فتوت مجرد شود.

    وترک تکلف آن بود که در متعلقات و نصیب نکوشد. و سخا آنکه دنیا را با اهل دنیا بگذارد.

(کشف‌المحجوبهجویری ص ۴۸)

    نوری گفت: تصوف ترک کل حظ نفس است.

(طبقات‌الصوفیه – سُلمی ص ۱۶۶)

    شبلی گفت: تصوف تألف و تعاطف است.

(طبقات‌الصوفیه – سُلمی ص ۳۴۰)

    مرتعش را از تصوف پرسیدند، گفت: اشکال و تلبیس و کتمان.

(طبقات‌الصوفیه – سُلمی ص ۳۵۲)

    ابوالحسن حصری اهل بصره و بغداد بود و با شبلی صحبت داشت و با اصحاب خود سماع می‌کرد. در پیش خلیفه او را غمز کردند که قومی به هم در شده‌اند و سرود می‌گویند و پای می‌کوبند و حالت می‌کنند و در سماع می‌نشینند.

    مگر روزی خلیفه برنشسته بود در صحرا و حصری با اصحاب همی شدند. کسی خلیفه را گفت: آن مرد که دست می‌زند و پای می‌کوبد این است. خلیفه عنان باز کشید، حصری را گفت: چه مذهب داری؟ گفت: مذهب ابوحنیفه داشتم، به مذهب شافعی بازآمدم و اکنون خود به چیزی مشغولم که از هیچ مذهبم خبر نیست. گفت آن چیست؟ گفت: صوفیی. خلیفه گفت: صوفی چه باشد؟ گفت: آن‌که از دو جهان بدون او به هیچ چیز نیارامد و نیاساید. گفتش: دیگر بگو. گفت: آن‌که کار خویش بدو بازگزارد که خداوند اوست، تا خود با قضای خویش تولّی می‌کند. خلیفه گفت: دیگر. حصری گفت: فما بعدالحق الاالضلال. چون حق را یافتند، به چیزی دیگر ننگرند. خلیفه گفت: ایشان را نجنبانید که قومی بزرگ‌اند که حق‌تعالی را نیابت کار ایشان دارند.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۷۵۹)

    مغربی گفت: تصوف قطع علایق است و رفض خلایق و اتصال به حقایق.

(تذکره‌الاولیاء – عطار ص ۷۸۵)

    معروف کرخی گفت: تصوف گرفتن حقایق و گفتن به دقایق و نومید شدن از آنچه در دست خلایق است.

(تذکره‌الاولیاء عطار ص ۳۲۷)

    قشیری می‌نویسد: هرکه تکلّف کند، بدین اسم صوفی او را متصوف گویند. و این اسمی نیست که در زبان او را باز توان یافت، یا آن را اشتقاقی باشد. و ظاهرترین آن است که لقبی است مانند لقب‌های دیگر. اما آنکه گوید این از صوف است و تصوف صوف پوشیدن است، این وجهی بود. ولیکن این قوم به صوف پوشیدن اختصاص ندارند. و اگر کسی گوید ایشان منسوب‌اند با صُفه مسجد رسول(ص) نسبت با صفه بر وزن صوفی نیاید. و اگر کسی گوید این از صفا گرفته‌اند، نسبت با صفا دور افتد بر مقتضی لغت. و اگر گویند با صف اول نسبت کنند، چنانکه گویی در صف اول آمد، از آنجا که نزدیکی ایشان است به خداوند تعالی، معنی درست، لیکن این نسبت مقتضی لغت نباشد و این طایفه مشهورتر از آنند در تعیّن ایشان به قیاس لفظی حاجت آید یا استحقاقی از اشتقاقی.

(ترجمه رساله قشیریه ص ۴۶۷)