تبلیغات
دلشدگان 110 - گلچین غزلیات مولوی از غزلیات دیوان شمس

منتخب غزلیات مولوی 6

               

 

غزل شمارهٔ ۱۳۷۰

 

آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

 

گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم

 

امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل

 

تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم

 

آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن

 

ما طبل خانه عشق را از نعره‌ها ویران کنیم

 

بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان

 

جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم

 

زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم

 

آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم

 

چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم

 

کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم

 

آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم

 

وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم

 

کوبیم ما بی‌پا و سر گه پای میدان گاه سر

 

ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم

 

نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده

 

تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم

 

خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست

 

این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم

 

 

 

 

 

 

 

غزل شمارهٔ ۱۳۷۱

 

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام

 

زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام

 

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن

 

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

 

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای

 

با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام

 

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام

 

با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام

 

ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر

 

من گرد خنبی گشته‌ام من شیره‌ای افشرده‌ام

 

مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او

 

از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام

 

روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد

 

ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام

 

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم

 

با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام

 

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند

 

ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام

 

دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من

 

در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام

 

در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر

 

با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام

 

گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد

 

گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام

 

خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای

 

گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام